سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۱ - ۰۹:۳۵

سرهای برافراشته بالای نیزه ها، اهل کاروان و مرا با خود همراه می برند

کربلا

یزید با چوب خیزرانش به لب و دندان امام حسین(ع) می زد. ابو برزه اسلمی(صحابه رسول خدا(ص) آنجا بود خطاب به یزید گفت: «ای یزید! آیا با چوبدستی ات به دندان حسین(ع) فرزند فاطمه می زنی؟! من به چشم خود دیدم که پیامبر اکرم(ص)، لب و دندان حسین(ع) و برادرش حسن(ع) را می بوسید و می فرمود: شما دو نفر، سرور جوانان اهل بهشتید، خداوند کشنده شما را بکشد و مورد لعن قرار دهد و برای او جهنم را فراهم ساخته و بد جایگاهی است.» یزید خشمگین شد و دستور داد او را از مجلس بیرون کردند. ۱

به گزارش مفدا بهشتی- کاروان عاشورائیان اول ماه صفر به شهر شام رسید آنها را سه روز بیرون شهر نگه داشتند تا به دستور یزید شهر را آذین بندی کنند. پس از سه روز آوازخوانان با آواز شادی بلند، همراه جمعیت زیادی شادی کنان به سوی دروازه ساعات هجوم آوردند مردم با دیدن خاندان نبوت، دهان به ناسزا گشودند و اهل بیتی که برای نجات اسلام به اسارت گرفته شده بودند را خارجی نامیدند. اهل بیت(ع) را که مصیبت زده و داغدار بودند، همراه با نیزه دارانی که حامل رأس مطهر شهدا بودند، به دمشق وارد کردند در حالی که شامیان لباس‌های رنگارنگ پوشیده و خود را آراسته بودند بر فراز بام‌های خانه‌ها بیرق‌های رنگارنگ برافراشته و در هر معبری بساط شراب پهن شده بود. همه به یکدیگر تبریک می‌گفتند. مردم غافل شام که از حقیقت ماجرا بی‌خبر بودند با مشاهده کاروان اسرا، شادی و هلهله می‌کردند و بر سرها اهانت می‌نمودند سفر شام برای اهل‌بیت امام حسین(ع) بسیار تلخ و مصیبت‌های دوران اسارت در این دیار، برایشان از سخت‌ترین مصیبت‌ها بوده است. هتاکی ها شروع می شود؛ پیر زنی به سر بریده حضرت سنگ می زند و مردم که مست هوسرانی و ولنگاری هستند، از او تقلید می کنند. شیخ صدوق «ره» نوشته است: «یزید دستور داد اهل بیت امام حسین(ع) را به همراه امام سجاد(ع) در خرابه ای زندانی کنند. امام سجاد(ع) می فرماید: «در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا پایان بی سابقه بود: ساربانان با کعب نی و تازیانه، ما را از میان جمعیت مطرب گذراندند. نیزه داران با سرها بازی می کردند و نیزه هاشان را در هوا می چرخاندند. بعضی از سرها از دستشان میافتاد. زنان شامی از بالای بام ها روی سر ما آتش و خاکستر داغ می ریختند که تکه ای از آن روی عمامه ام افتاد و چون دست هایم را با زنجیر به گردنم بسته بودند، عمامه ام سوخت و آتش به سرم رسید. از طلوع آفتاب تا غروب ما را در کوچه ها می گردانیدند و می گفتند: «این نامسلمان ها را بکشید!» ما را با یک رشته طناب به هم بسته بودند و از دهلیز خانه یهودیان و مسیحیان می گذراندند و به آنان می گفتند: این ها قاتلان پدران و فرزندان شما هستند، انتقام خودتان را بگیرید! آنان همگی در این لحظه به سوی ما سنگ و چوب پرتاب کردند. ما را به بازار برده فروشان برده و در معرض فروش قرار دادند. همچنین ما را در خرابه ای جای دادند که روزها از گرما و شب ها از سرما آسایش نداشتیم.» در خرابه شام چنین وضع اسفناکی حکم فرما بود. حتی برخی از کودکان از شدت سرما و گرما و گرسنگی در خرابه جان باختند. یزید دستور داد سر امام حسین(ع) را در تشتی از طلا قرار دادند و از خطیبی خواست که در اجتماع مردم صحبت کند و از یزید و معاویه ستایش کند و به امام علی(ع) و فرزندان آن حضرت جسارت کند و در رابطه با پیروزی ظاهری یزید به اصطلاح سخنرانی کند و خطیب ایراد سخن کرد و اوامر یزید را اجرا نمود و به ذم امام حسین(ع) پرداخت. چشم زینب کبری(س) به سر خونین برادرش امام حسین(ع) افتاد، با صدای محزونی که دل ها را به وحشت می انداخت فریاد زد: «ای حسین ای محبوب رسول خدا، ای پسر مکه و منا، ای پسر فاطمه زهرا، بانوی همه زنان جهان، ای پسر دختر محمد مصطفی(ص)» راوی این ماجرا نقل می کند: به خدا سوگند با این ندای زینب(س)، تمام کسانی که در مجلس بودند گریستند و در آن حال یزید ساکت بود...!! یزید که سرمست از باده غرور بود و گمان می کرد در کربلا پیروز شده، این اشعار را خواند.۲ «کاش بزرگان من که در جنگ بدر، کشته شده بودند، امروز می دیدند که قبیله خزرج چگونه از ضربات نیزه به زاری آمده است. در آن حال، از شادی فریاد می زدند و می گفتند: ای یزدگرد! دستت درد نکند! من از فرزندان «خندف»۳ نیستم، اگر از فرزندان احمد [رسول خدا(ص)] انتقام نگیرم.» اینجا بود که زینب(س) برخاست و خطبه ای غرّا به صوت حضرت علی(ع) خواند و فرمود:«حمد وسپاس مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر فرستاده خدا و بر خاندانش باد. خداوند راست گفت، آنجا که فرمود: «عاقبت آنان که اعمال بد مرتکب شدند، به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند وآن را به سخره گرفتند.»روم ۱۰ ای یزید! آیا اکنون که زمین و آسمان را [از جهات گوناگون] بر ما تنگ کردی و ما را همانند اسیران به هر سو کشاندی، می پنداری ما به نزد خدا خوار شدیم و تو نزد او عزیز و گرامی می باشی؟ و تصور کردی این نشانه قدر و منزلت تو در نزد خداست؟ از این رو، باد غرور به بینی انداخته و به خود بالیدی و خرم و شادمان شدی از اینکه دیدی دنیا در کمند تو در آمده و امور تو سامان یافته و مُلک و خلافت ما در اختیار تو قرار گرفته؛ پس کمی آهسته تر! آیا سخن خداوند را فراموش کردی که فرمود: «آنها که کافر شدند و راه طغیان پیش گرفتند تصوّر نکنند اگر به آنان مهلت می دهیم، به سودشان است. ما به آنان مهلت می دهیم تا بر گناهان خود بیفزایند؛ و برای آنها عذاب خوار کننده ای [آماده شده] است.آل عمران ۱۷۸ ای پسر کفّار آزاد شده ۴ آیا این از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را پشت پرده ها بنشانی، ولی دختران رسول خدا(ص) را اسیر کرده و به این سو و آن سو بکشانی و در حالی که پرده حرمت آنان را دریده و چهره های آنان را در معرض دید مردم قرار داده ای، آنها را توسط دشمنان در شهرهای مختلف بگردانی، تا مردم هر کوی و برزن به تماشای آنان بنشینند و افراد دور و نزدیک و پست و شریف به چهره هایشان چشم بدوزند، با آنکه همراه آنان مردان و حمایت گرانشان نبودند؛ [ولی چه سود از این سخنان، زیرا] چگونه می توان به حمایت و مراقبت آن کس امید داشت که [مادرش] جگر پاکان را به دهان گرفته [اشاره به داستان هند جگرخوار مادر بزرگ یزید است] و گوشتش از خون شهیدان روییده؟! و چگونه در دشمنی ما اهل بیت شتاب نکند آن کس که به ما با غرور و با نفرت، خشمگینانه و کینه توزانه نگاه می کند و آنگاه ـ بی آنکه احساس گناه کند و ظلم و ستم خود را بزرگ بشمارد ـ [و مغرورانه] می گوید: «ای کاش اجداد من بودند و این صحنه ها را می دیدند و از شادی و سرور فریاد می زدند و می گفتند: ای یزید! دست مریزاد! این جمله را در حالی می گویی که بر لب و دندان ابا عبدالله(ع) سید جوانان اهل بهشت می زنی! آری، چرا چنین سخن نگویی، در حالی که با ریختن خون فرزندان رسول خدا و ستارگان زمین از خاندان عبدالمطلب، زخم دل ما را گشودی و ریشه خاندان ما را مورد تهدید قرار دادی، تو پدرانت را صدا می زنی و خیال می کنی آنها صدایت را می شنوند؟! [عجله نکن!] به زودی به آنها ملحق خواهی شد؛ آن روز آرزو می کنی که کاش دستت شل بود و زبانت لال و این سخنان را نمی گفتی و این کارها را انجام نمی دادی. خدایا! حقّ ما را بستان و از ستمگرانِ بر ما، انتقام بگیر و خشمت را بر آن کس که خون ما را بر زمین ریخت و حامیان ما را کشت فرو فرست. [ای یزید] به خدا سوگند [با این جنایت] جز پوست خود را ندریدی و جز گوشت خود را نبریدی و در حقیقت خود را نابود کردی؛ به یقین با حمل باری که ـ از ریختن خون فرزندان رسول خدا و هتک حرمت آن حضرت در ارتباط با خاندان و جگر گوشه هایش ـ بر دوش داری، بر رسول خدا(ص) وارد خواهی شد؛ در آن جا خداوند آنان را گرد خواهد آورد و پریشانی آنها را بر طرف خواهد ساخت و داد آنها را بستاند [آری] «گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مرده اند، بلکه زندگان جاویدند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.» همین بس که در دادگاهی حاضر شوی که داورش خداست و رسول خدا(ص) معارض تو و جبرئیل گواه و پشتیبان او. به زودی آن کس که حکومت را برای تو هموار ساخت و تو را بر گرده مسلمین سوار کرد، خواهد دانست که چه کیفر بدی نصیب ظالمان خواهد شد و خواهد فهمید که جایگاه چه کسی بد است و لشکر چه کسی ضعیف تر و ناتوان تر است. اگر مصیبت های بزرگ روزگار، کارم را به اینجا کشانده که با تو سخن بگویم، ولی [بدان] من به یقین، ارزش تو را کوچک و ناچیز، و سرزنش تو را بزرگ می شمارم و فراوان تو را توبیخ می کنم، ولی چه کنم که دیده ها گریان و سینه ها سوزان است. جای شگفتی بسیار است که گروهی الهی و برگزیده، به دست حزب شیطان و بردگانِ آزاد شده، کشته شوند و خون های ما از این پنجه ها[ی ناپاک] بچکد و پاره های گوشت ما از دهان [ناپاک] شما بیرون بیفتد و شما گرگ های وحشی پیوسته به سراغ آن بدن های پاک و پاکیزه آئید و بچه کفتارها آن ها را به خاک بمالند؟ اگر امروز [پیروزی بر] ما را غنیمتی برای خود می دانی، به زودی آن را غرامت [و مایه زیان] خود خواهی یافت، در آن روز که جز محصول کرده خویش را نخواهی یافت. و هرگز پروردگار، به بندگانش ستم نخواهد کرد. من فقط به خدا شکوه می کنم و تنها بر او اعتماد می نمایم. [ای یزید] هر چه نیرنگ داری به کار بند و نهایت تلاشت را بکن و هر کوششی که داری به کار گیر؛ امّا به خدا سوگند [با همه این تلاش ها] یاد ما را [از خاطره ها] محو نخواهی کرد و [چراغ] وحی ما را خاموش نتوانی نمود و به موقعیت و جایگاه ما آسیب نخواهی رساند. هرگز لکّه ننگ این کار، از تو پاک نخواهد شد. رأی و نظرت سست و سپاس خدایی را که عاقبت سروران جوانان اهل بهشت را با سعادت و آمرزش همراه کرد، و بهشت را ارزانی آنان نمود و از خدا می خواهم درجاتشان را متعالی سازد و از فضل بی پایانش به آنان عطا کند که او سرپرست و تواناست.» یزید ساکت بود تا اینکه زینب(س) خاموش شد، آنگاه یزید این بیت شعر را خواند: «از بین فریادها فریادی سزاوار ستایش است، چه آسان است نوحه سرایی بر نوحه گران!» امام حسین(ع) اصرار داشتند که در این سفر زنان و دختران حضور داشته باشند، تا بدین طریق شاهد قابل اعتمادی برای روایت واقعه باقی بماند. چون امام با بصیرت رسالت گونه خویش دریافته بود حضور بانوان بخش تکمیل کننده قیام او خواهد بود. اینها عادت داشتند مردها را از دم تیغ بگذرانند، اما حضرت زینب(س) با آن خطبه و سخنرانی ای که ایراد کرد اندیشه مردم را تغییر داد و دلها را به سوز آورد و حقیقت را برای مردم آشکار ساخت و مردم فهمیدند که این گروه اسیر شورشی و فاسد نیستند، بلکه اهل بیت پیامبر(ص) هستند. اگر حضرت زینب(س) و بانوان نبودند امام زین العابدین(ع) نیز به شهادت می رسید و بدین ترتیب از نسل پیامبر(ص) شخصی باقی نمی ماند. پی نوشت ها: ۱) شیخ عباس قمی، نفس‌المهوم، ص ۵۶۸ ۲) بیت دوم این ابیات از «عبدالله بن زَبْعَرِی» از دشمنان سرسخت رسول خداست، وی اشعاری را پس از جنگ احد و کشته شدن یاران رسول خدا(ص) سرود و در آن آرزو کرد که کاش کشتگان ما در جنگ بدر امروز بودند و می دیدند که قبیله خزرج (از قبایل مسلمان مدینه) چگونه زاری می‌کردند. یزید از این بیت استفاده کرد و بقیه را خود سروده است. ۳) خندف از جدّه های اعلای قریش و از جمله یزید محسوب می شود. تاریخ طبری، ج ۱، ص۲۵-۲۴ ۴) اشاره است به ماجرای فتح مکه که رسول خدا(ص)، ابوسفیان و معاویه و دیگر سران قریش و معاندان را بخشید و فرمود: «بروید! شما آزادید» بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۱۰۶ انتهای خبر کدخبرنگار ۱۱۰۲۱۷

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.